غزل من
حلقه ی مویی
شهزادة ز شهر طلایی نور ها
دل داده بود به دختر تنها نوبهار
پیوسته می نشست بر سر رهگذار دوست
با قلب پر ز مهر و نگاه امیدوار
پیوسته در تکاپو آن بود که نوبهار
آید به قصر خاطر او جاگزین شود
لیکن سرنوشت
ز آنسوی قلعه های بلند در نظاره بود
یعنی نمی گذاشت که تک دختر بهار
با مهر و شور و عشق و صفا همنشین شود
روز ها و هفته ز پی هم روانه بود
قلب بهار پر ز هزاران جوانه بود
گویی سرنوشت
یکدم به خواب شد
شهزاده بعد این همه تاخیر و انتظار
عزم بهار کرد
در نیم روز گرم
لبریز از طراوات خورشید کامگار
در پرتو ترانه گنگی محبتی
مدهوش هم شدند
دیدار اولین و نگاه نخست بود
برق نگاه این دو به هم همترانه شد
گویی که آسمان خدا بیکرانه شد
با هم هزار راز بگفتند به یک نگاه
نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى
در | لینک ثابت
•

