غزل من
غنچه دل
ای دل نگر که شام مرا یک ستاره نیست
صبح امید زنده گیم آشکاره نیست
سر گشته چون حباب شدم در میان بحر
امواج غصه های دلم را کناره نیست
یغما نموده دست خزان کلبه مرا
در شاخه-شاخة دل من یک بهاره نیست
مقصود ناپدید٬ مرو بیخبر دلا
در شاهراه زنده گی٬جز سنگ خاره نیست
قلب خموش و خسته من بی فروغ تست
از بهر روشنی دلم٬ یک شراره نیست
آئینه ام غبار گرفت از جفا تو
در پرده اش مجال نگاه و نظاره نیست
آگاه ز حال غنچه بیچاره کی شود
قلب کسی که چون دل من پاره-پاره نیست
"مریم" غنوده ای تو به بالین غصه ها
بیدا شو که عمر عزیزت دوباره نیست
فبروری ۱۹۹۵
نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى
در | لینک ثابت
•

