غزل من
دل
دلم از هجر او در خون نشسته
از آن رو چشم او میگون نشسته
سرشک از دیده میریزم چو باران
به چشمانم نم جیحون نشسته
بیاد لیلی هم صحبت شعر
دل افسرده ام مجنون نشسته
میان جویباری سینه اش٬ دل
چون سنگی در رهی هامون نشسته
ز بعد مرگ روی مرقدم٬ بین
که هزاران لاله گلگون نشسته
درخت سرو با یار هم نشین شد
ار آن رو قامتش موزون نشسته
همه در حلقه وصل تو جمع اند
به جز .مریم. که او بیرون نشسته
جنوری ۱۹۹۵
نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى
در | لینک ثابت
•

