تبليغاتX
غزل من - از خویش رفته

از خویش رفته

ما ایم و دیده در رهی فردا نهاده ایم

از بهر روی تو به تمنا٬ نهاده ایم

دل را برای دیدن باغ خیال تو

چندیست تا برای تماشا نهاده ایم

اکنون که پر غریو بود بحر عشق تو

ما خویش را چو موج به دریا نهاده ایم

تا بی خبر شویم ز احوال زنده گی

در کف شراب نور ٬ ز بالا نهاده ایم

خلقی برای دیدن او جان همی دهند

جان را ز بهر وصل نه تنها نهاده ایم

تا تیر عشق او بدلم رخنه گر شود

آهوی قلب خویش به صحرا نهاده ایم

گفتم: که زخم این دل من نا علاج گشت

گفتا: خموش باش٬ مداوا  نهاده ایم

گفتم:برو بباغ٬ بگفتا ندیده ای

که آینه ای ز بهر تماشا نهاده ایم

گفتم:قدوم رنجه نما پیش من بیا

گفتا:که صبر کن که به فردا نهاده ایم

گفتم:لبت که است بما خنده ی کند

بگرفت جام و گفت٬ به مینا  نهاده ایم

گفتم:برای کشتن من زود تر بیا

گفتا:چینن کنیم و به اجرا  نهاده ایم

از بس که یادی او به دلم رخنه کرده است

نامش به لب گرفته به نجوا  نهاده ایم

.مریم. وصال دوست میسر نمیشود

خوابست وصل دوست٬ به شبها  نهاده ایم

 

                               جنوری ۱۹۹۵

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   •