غزل من
صبح وصال
بیا و بر دل من برق از شهاب زن
بروی بخت فروخفته مشتی آب زن
هزار بار رقیب بر منت جفا بنمود
دمی بمان و بر او موج اضطراب زن
دل فسرده ی ما را به لطف خود دریاب
به حکم آنکه نیکویی کن و بر آب زن
به من بگفت اگر شام تار می خواهی
بریز موی سیاه و به رخ نقاب زن
ز شوق گفتمش ای جان دمید صبح وصال؟
به خنده گفت که .مریم. خیال و خواب زن
قوس ۱۳۷۳/ ۱۹۹۴م
نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى
در | لینک ثابت
•

