تبليغاتX
غزل من - محبوس

محبوس

شب برفت و کنون سحر آید

لیک خوابم به چشم در نیاید

اشک خندد بمن که دیوانه

بهر کی گشته ای تو افسانه

رفت بهارت کنون خزان شده ای

زار و  بیمار و ناتوان شده ای

قامتت چون درخت زرد خزان

روح تو مرغک ایست سرگردان

قلب محبوس هم به سینه ی سرد

پنجه بر میکشد به عزم نبرد

گویدم ماهی ام ٬ لیک اسیر

پای بندم به کنج خشک کویر

سینه ی تو کویر سوزان است

آب نادیده است و ویران است

یاد داری بما چها کردی!؟

درد و رنج و غم و جفا کردی

خواندی در گوش من ترانه ی عشق

نغمه نغز و شادمانه ی عشق

گفتی عشق است معنی هستی

چون شدی آشنا زغم رستی

آنقدر عشق خواندی در گوشم

که هنوزم غریق و مدهوشم

کردی عاشق مرا به روی کسی

غرق در عشق و هم به خوی کسی

چشمش آتش فگنده جان مرا

سوخت تا مغز استخوان مرا

غزل چشم او پر ازشکر است

مبداء و مقطع اش پر از هنر است

مصرع اش گرمی از شرر دارد

مقطع اش معنی دیگر دارد

چو فتادم به دام آن صیاد

گشتم از بند زنده گی آزاد

آشنای وصال او گشتم

محو حسن و جمال او گشتم

فارغ از خویش٬ غرق چشمانش

بیخبر از فریب مژگان اش

                 اگوست ۱۹۹۷

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   •