تبليغاتX
غزل من

حلقه ی مویی

شهزادة ز شهر طلایی نور ها

دل داده بود به دختر تنها نوبهار

پیوسته می نشست بر سر رهگذار دوست

با قلب پر ز مهر و نگاه امیدوار

پیوسته در تکاپو آن بود که نوبهار

آید به قصر خاطر او جاگزین شود

لیکن سرنوشت

ز آنسوی قلعه های بلند در نظاره بود

یعنی نمی گذاشت که تک دختر بهار

با مهر و شور و عشق و صفا همنشین شود

 

روز ها و هفته ز پی هم روانه بود

قلب بهار پر ز هزاران جوانه بود

گویی سرنوشت

یکدم به خواب شد

شهزاده بعد این همه تاخیر و انتظار

عزم بهار کرد

در نیم روز گرم

لبریز از طراوات خورشید کامگار

در پرتو ترانه گنگی محبتی

مدهوش هم شدند

دیدار اولین و نگاه نخست بود

 

برق نگاه این دو به هم همترانه شد

گویی که آسمان خدا بیکرانه شد

با هم هزار راز بگفتند به یک نگاه

 

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

گریه

دیشب به کنج تنها ٬بسیار گریه کردم

محزون و نا شکیبا٬ بیدار گریه کردم

عمری گذشت جانا٬ من نا امید و تنها

پنهان ز چشم دنیا٬  خونبار گریه کردم

خفتم غمین و تنها٬ در اوج نیمه شب ها

در مهظرت به رویا٬ سرشار گریه کردم

چون اشک دیده ای ما٬ شد همچو موج دریا

من چون غریق تنها٬ خونبار گریه کردم

آمد بهار جانا٬ تنها منم چه تنها

چون لاله ای به صحرا٬ سرشار گریه کردم

 

              جون ۱۹۹۶

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

اوراق زنده گی

باز امشب قلب من٬ دیوانه گی از سر گرفت

شعله های خفته من آتش دیگر  گرفت

روح من آزاده بود در کهکشان بیکران

لیک جسم خاکی یکدم مرا در بر  گرفت

ما و دل در انتظار لحظه ی  دیدار ها

میتپیم و یادی او این خانه را در بر گرفت

سرنوشت وهستی من دفتر فریاد هاست

ای دریغا نعره در سینه ام آخر  گرفت

خنده بر لب٬داغ بر دل همچو لاله٬ در بهار

آتش تنهای اخر شعله در پیکر  گرفت

 زنده گی مجموعه ی اوراق گوناگون بود

ای خوشا آن کس کین اوراق را کمتر گرفت

شمع مرد و شب گذشت و راز دل نا گفته ماند

"مریم" تو عقده بردل شکوه ی دیگر گرفت

 

                          نوامبر ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

سیاهپوش

بعد از مرگ خاطرات شیرین

سراسر تنم سوگوار شد

اکنون سیاهپوش تست چشم امیدوارم

 

            اوکراین ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

فروغ نگاه

در امواج از نگاهت٬

موجی از زنده گی برق میزند

مرا نگاه کن٬ تا زنده شدن دوباره خود را

در بحر بیکران زنده گی تجربه نمایم

 

              اوکراین ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

غنچه دل

ای دل نگر که شام مرا یک ستاره نیست

صبح امید زنده گیم آشکاره  نیست

سر گشته چون حباب شدم در میان بحر

امواج غصه های دلم را کناره  نیست

یغما نموده دست خزان کلبه مرا

در شاخه-شاخة دل من یک بهاره نیست

مقصود ناپدید٬ مرو بیخبر دلا

در شاهراه زنده گی٬جز سنگ خاره نیست

قلب خموش و خسته من بی فروغ تست

از بهر روشنی دلم٬ یک شراره نیست

آئینه ام غبار گرفت از جفا تو

در پرده اش مجال نگاه و نظاره نیست

آگاه ز حال غنچه بیچاره کی شود

قلب کسی که چون دل من پاره-پاره نیست

"مریم" غنوده ای تو به بالین غصه ها

بیدا شو که عمر عزیزت دوباره نیست

 

                   فبروری ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

پیمان

گل غم بار میارد٬ گلستان که من دارم

نسیمش غصه میکارد٬ بهاران که من دارم

چو باران اشک میریزم٬بباغ قلب خود اما

بجز غم گل نمیروید٬ ز بوستان که من دارم

عروس غصه های هر دم٬ در ویرانه ام کوبد

غمان جمله دنیا است٬مهمان که من دارم

غریق بحر هجرانم٬ندانم راه ساحل را

چه پر موج است دریای خروشان که من دارم

شکست عهد قدیمش را٬ و آسان دل گرفت از من

ولی بر جا بود تا حشر ٬پیمان که من دارم

چراغان گشته قلب من٬ برای مقدمش٬ اما

نمیاید به شهر خویش٬ سلطان که من دارم

غم دوری٬ غم غربت٬ غم آن بیوفا یارم

در این دور فلک این است یاران که من دارم

                       روسیه فبروی ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

مهر جاویدان

به خاکی بودن جسم انسان قسم

به اندوه ی قلب یتمان قسم

به آن ناله های عمیق و ضعیف

به آه و به اشک و به افغان قسم

به دشت شقایق٬ به گلبانگ رود

به نجوای ابر و  باران قسم

به پهنای بحر همین آسمان

به کشتی هلال درخشان قسم

به دیباجه مرگ٬ به ساز رحیل

به عمر گذشته به حرمان قسم

به قهر الهی٬به این خاکیان

به ابر و تگرگ و به توفان قسم

به قدسیت شعر٬ به آواز نی

به شور و نوا ی خروشان قسم

به ماه و به خورشید٬ به دور فلک

به عقد ثریا٬ به دوران قسم

به عشاق ناکام این روزگار

به قلب شکسته٬به هجران قسم

به قدسیت عشق ی دوشیزه ی

به عشق نخستین٬ به جانان قسم

به عهد قدیمی که دادی بباد!

به پاکی اشکم٬ به وجدان قسم

که مهر تو بر دل بود جاویدان!!!

به هر چه که دانی٬ به ایمان قسم

               مریم

                 فبروری ۱۹۹۵

               

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

رشته عشق

گر چنین شور و نوا از لب بلبل ریزد

ز سرا پای چمن لاله و سنبل ریزد

بود آیا که عزیزی ز سفر باز آید

تا به راهش دل غمدیده من گل  ریزد

عقل گفتا که بکن رشته عشق از پایت

دل بفرمود که از این رشته تسلسل  ریزد

یوسفا! باز بیا کین دل کنعانی من

همه شب در غم تو٬ صبر و تحمل  ریزد

نیم جان دارد"مریم" ما٬زانکه هنوز

زهر خود را غم هجران به تسلسل  ریزد

         ۱۹۹۵

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

پرنده خیال

زاغ سیاه شب پرید٬دامن شام پاره شد

طفل عزیز صحبدم٬ چهره اش آشکاره شد

 باز دل غمین من سفرة گریه باز کرد

روزن این دو چشم من٬چشمه و جویباره شد

داغ غمان دل من٬ نقش بر آسمان نمود

پرده شام را نگر٬کین همه پر ستاره شد

سیل فنا و آب بحر تاب غم مرا نداشت

دید که من کوی غمم٬ از ره من کناره شد

پرنده خیال تو٬بر دل من گذر نمود

شاخه شعر"مریمت" غرق گل و بهاره  شد

                         جنوری ۱۹۹۵

 

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

اشک

بیا به گلشن چشمم٬گذر نما ای اشک

ز شاهراه گلویم٬ سفر نما  ای اشک

بیا بیرون ز دلم حال او برایم گو

مرا ز خانة قلبم٬ خبر نما  ای اشک

و گر به خلوت تنها نشسته ام٬ بشتاب

به حال بی کسی ام ٬یک نظر نما  ای اشک

میان سینه صد پاره ام٬ نه مامن تست

ز محبس دل تنگم٬حذر نما  ای اشک

اگر که خواهی مشرف شوی به مامن او

به راه هر قدمش٬ ترک سر نما  ای اشک

شفیق و مونس جان منی٬ به دادم رس

بروی"مریم" ما یک نظر نما  ای اشک

                         جنوری    ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

شهاب

بیا و شیشة کدورت و جفا بشکن

غبار این دل مارا به یک صفا بشکن

هزار جلوه نموده ست گل بباغ٬ کنون

صفا و رونق او را به یک ادا بشکن

به کهکشان دلم غصه ها شده بر پا

شهاب وار بیا٬ماتم و اعزا بشکن

خموش میان دل من٬ غنوده ی٬ ای شعر

بیا بیرون ز دل من٬ غم مرا بشکن

مکن طلب ز جهان٬ کام خویش را جانم

از این حقیر فرومایه٬ مدعا بشکن

 

                          جنوری ۱۹۹۵

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

مائیم و موج غم ها٬ در گوشه و کناری

خوابیده ایم چون گرد٬ در رهگذاری یاری

سیل سرشک چشمم٬دیدن چو اهل بینش

گفتند موج اشک است٬ یا ابر نو بهاری

نقشت دیگر نبینی٬ در پردة دل کس

آندم که تیره سازی٬آئینه از غباری

دیگر مکن ستیزه٬با این زمانه ای دل

نیکو بود که آنرا٬ یکدم فرو گذاری

چیزی نمینویسم ٬ از حال خویش زانکه

خط های دفتر ما٬ نا محرم اند باری

گفتم چکامه هایت "مریم"چه کار آید

گفتا ز بعد مرگ٬ باشد یادگاری

                        جنوری ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

تجربه های اول

ز خاموشی گناه٬شور و اضطراب به است

ز بحر بیخردی٬ موج منجلاب به است

اگر که شمع صفت٬ جان دهم عجب نبود

ز درد فرقت تو٬ شعله و عتاب به است

بده تو جرعه مهر٬ز ساغر وصلت

برای تشنه لبان٬ قطره های آب به است

اگر کنی نگهی٬تا به حشر سر مستم

که طرز نیم نگاهت ز صد شراب به است

رقیب بر درت آمد٬خموش شو .مریم.

زبان به کام بنه٬ راز در حجاب به است

                                     جنوری ۱۹۹۵

                                

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

مخمس بر غزل حواجه حافظ

گل پیش رخ تو غرق خون باد    محزون و شکسته و نگون باد

با یادی تو غرق در جنون باد   حسن تو همیشه در فزون باد

                   رویت همه ساله لاله گون باد

گرم است دلم ز حال عشقت    بر دیده من جلال عشقت

سبز است به دل نهال عشقت   اندر سر ما خیال عشقت

                هر روز که باد در فزون باد

هر گل که دراین چمن درآید     هر جا گل و نسترن بر آید

در وصف تو صد سخن سرآید    هرسرو که در چمن در آید

             در خدمت قامتت نگون باد

قلب همه بسته ی تو باشد    بر هر دل رخنه ی تو باشد

بر دیده کرشمه ی تو باشد    چشمی که نه فتنه ی تو باشد

                        چون گوهر اشک غرق خون باد

شادم که به کلبه ام بیایی     گیری خبری ز آشنا یی

افسوس چو گل تو بیوفایی    چشم تو ز بهر دلربایی

               در کردن سحر ذو فنون باد

در هجر دلم به ماتم تو      پیوسته شده در غم تو

بر دیده ماست رقم تو      هرجا که دلست در غم تو

               بی صبر و قرار بی سکون باد

تاج همه سروران عالم    هستی ز توان گران عالم

خاک ره تو سران عالم    قد همه  دلبران عالم

               پیش الف قدت چو نون باد

هر دم که نه ایی٬است سالی    عشق تو بدل نشسته حالی

نقش تو به دیده ام خیالی    هر دل که زعشق تست خالی

                  از حلقه وصل تو بیرون باد

ای دلبر مهربان حافظ          سرمایه بیکران  حافظ 

.مریم. شده نکته دان حافظ    لعل تو که است جان   حافظ 

                    دور از لب مردمان دون باد!

 

                                  جنوری ۱۹۹۵          

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

دل

دلم از هجر او در خون نشسته

از آن رو چشم او میگون نشسته

سرشک از دیده میریزم چو باران

به چشمانم نم جیحون نشسته

بیاد لیلی هم صحبت شعر

دل افسرده ام مجنون نشسته

میان جویباری سینه اش٬ دل

چون سنگی در رهی هامون نشسته

ز بعد مرگ روی مرقدم٬ بین

که هزاران لاله گلگون نشسته

درخت سرو با یار هم نشین شد

ار آن رو قامتش موزون نشسته

همه در حلقه وصل تو جمع اند

به جز .مریم. که او بیرون نشسته

 

 

                                       جنوری ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

خیالاتی

باز از سوی چمن بوی وفا میاید

مرغک عشق خیالم به نوا  میاید

سرخی روی مرا دید به صحرا بنشت

گویی از روی منش شرم و حیا  میاید

ژاله افتاد به برگ گل و درخاطر من

شهسواریست که با اسب و قبا  میاید

نگهت باد بهاری بدلم خانه نمود

زان سبب بوی گل از بام و هوا  میاید

گر نوازی دل غمدیده ما را .مریم.

همچو نی از دل من صوت و صدا  میاید

                      جنوری ۱۹۹۵

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

از خویش رفته

ما ایم و دیده در رهی فردا نهاده ایم

از بهر روی تو به تمنا٬ نهاده ایم

دل را برای دیدن باغ خیال تو

چندیست تا برای تماشا نهاده ایم

اکنون که پر غریو بود بحر عشق تو

ما خویش را چو موج به دریا نهاده ایم

تا بی خبر شویم ز احوال زنده گی

در کف شراب نور ٬ ز بالا نهاده ایم

خلقی برای دیدن او جان همی دهند

جان را ز بهر وصل نه تنها نهاده ایم

تا تیر عشق او بدلم رخنه گر شود

آهوی قلب خویش به صحرا نهاده ایم

گفتم: که زخم این دل من نا علاج گشت

گفتا: خموش باش٬ مداوا  نهاده ایم

گفتم:برو بباغ٬ بگفتا ندیده ای

که آینه ای ز بهر تماشا نهاده ایم

گفتم:قدوم رنجه نما پیش من بیا

گفتا:که صبر کن که به فردا نهاده ایم

گفتم:لبت که است بما خنده ی کند

بگرفت جام و گفت٬ به مینا  نهاده ایم

گفتم:برای کشتن من زود تر بیا

گفتا:چینن کنیم و به اجرا  نهاده ایم

از بس که یادی او به دلم رخنه کرده است

نامش به لب گرفته به نجوا  نهاده ایم

.مریم. وصال دوست میسر نمیشود

خوابست وصل دوست٬ به شبها  نهاده ایم

 

                               جنوری ۱۹۹۵

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

عقده دل

امروز من ز جور زمان گریه میکنم

چون شعله نهفته٬ نهان گریه میکنم

او رفت چون بهار ز چشمم٬ ولی هنوز

چون برگ زرد به دست خزان  گریه میکنم

عمری که حصه ی تو و عشق تو بوده است

بگذشته است٬ چو آب روان  گریه میکنم

از گریه نهفته من کس خبر نشد

زین پس چو موج٬نعره زنان  گریه میکنم

چون وصل دوست٬ روز میسر نمیشود

دیوانه وار٬ نیمه شبان  گریه میکنم

تنها نه یار خاطر ما را شکست و رفت

.مریم. ز جور پیر و جوان  گریه میکنم

    

                               دسمبر ۱۹۹۴

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

بهانه

بیا که یادی تو٬در من ترانه میریزد

خیال چشم تو در من فسانه میریزد

بیا که طفل نگاهم٬ ز من ترا طلبد

برای دیدن تو٬ صد بهانه میریزد

درخت شعر درونم٬ پر از شگوفه ی عشق

بیا که در قدمت صد جوانه میریزد

دلم بیادی نگاهت٬ دلم بیادی رخت

چو شمع شعله ور اشک شبانه میریزد

بیا که بی رخ تو ٬خاطرم خزان شده است

بهار این دل من٬ عاشقانه میریزد

شگوفه های فراوان٬برای خاطر تو

ز روزن دل من٬ بر کرانه میریزد

بیا که .مریم.تو غرق در هزار خیال

سرود های خوش شاعرانه میریزد

                                      مریم دسمبر ۱۹۹۴

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

صبح وصال

بیا و بر دل من برق از شهاب زن

بروی بخت فروخفته مشتی آب زن

هزار بار رقیب بر منت جفا بنمود

دمی بمان و بر او موج اضطراب زن

دل فسرده ی ما را به لطف خود دریاب

به حکم آنکه نیکویی کن و بر آب زن

به من بگفت اگر شام تار می خواهی

بریز موی سیاه و به رخ نقاب زن

ز شوق گفتمش ای جان دمید صبح وصال؟

به خنده گفت که .مریم. خیال و خواب زن

                            قوس ۱۳۷۳/ ۱۹۹۴م

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

شب سوگوار

           

شکست نور شب انتظار را ماند

فضا شهر شب ی سوگوار را ماند

صدای بال کبوتر ز اوج وحشت و بیم

پیام مرگ در این رهگذار را ماند

ستارگان همه در جستجوی ذرة نور

نگاه شان دل امیدوار را ماند

سپیده بی رمق است٬ گرچه در تکاپو است

تلاش او شهی بی اقتدار را ماند

حکمرواست در این شهر دژخیم ایام

خموشی همه گان اضطرار را ماند

برای چیره شدن بر شب سیاه ٬بینم

سپیده  را که به ره٬ شهسوار را ماند

                                مریم     فبروری ۲۰۰۰              

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

محبوس

شب برفت و کنون سحر آید

لیک خوابم به چشم در نیاید

اشک خندد بمن که دیوانه

بهر کی گشته ای تو افسانه

رفت بهارت کنون خزان شده ای

زار و  بیمار و ناتوان شده ای

قامتت چون درخت زرد خزان

روح تو مرغک ایست سرگردان

قلب محبوس هم به سینه ی سرد

پنجه بر میکشد به عزم نبرد

گویدم ماهی ام ٬ لیک اسیر

پای بندم به کنج خشک کویر

سینه ی تو کویر سوزان است

آب نادیده است و ویران است

یاد داری بما چها کردی!؟

درد و رنج و غم و جفا کردی

خواندی در گوش من ترانه ی عشق

نغمه نغز و شادمانه ی عشق

گفتی عشق است معنی هستی

چون شدی آشنا زغم رستی

آنقدر عشق خواندی در گوشم

که هنوزم غریق و مدهوشم

کردی عاشق مرا به روی کسی

غرق در عشق و هم به خوی کسی

چشمش آتش فگنده جان مرا

سوخت تا مغز استخوان مرا

غزل چشم او پر ازشکر است

مبداء و مقطع اش پر از هنر است

مصرع اش گرمی از شرر دارد

مقطع اش معنی دیگر دارد

چو فتادم به دام آن صیاد

گشتم از بند زنده گی آزاد

آشنای وصال او گشتم

محو حسن و جمال او گشتم

فارغ از خویش٬ غرق چشمانش

بیخبر از فریب مژگان اش

                 اگوست ۱۹۹۷

 

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

سوگند

من از ولایت درد های دیرینه خویش

چه حکایت چه قصه ها دارم

من بتو ای که جان جان منی

تا به مرز خدا وفا دارم!!!

                          مریم

                        فبروری ۲۰۰۰

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

گم کرده راه

اشتیاق باغ دارم٬ سبزه زارانم کجاست

فصل سرما مرده است٬ اما بهارانم  کجاست

موقع بشگفتن است٬ باد نیایش گر چه شد؟

از برای غنچه کردن٬ آب بارانم   کجاست

رونق خورشید تا کی خفته زیر ابر ها ؟!

نور زیبای طلوع صبح گاهانم  کجاست

میتپپم عمریست سرگردان به دنبال هنر

طبع سرشار از غزل های فراوانم  کجاست

شعر اوقیانوس مواج ایست با صد ها خروش

غرق امواجش شدم٬ تا بحر آرامم  کجاست

در سکوت یک نگاهش٬ صد معما گفت به من

یک سخن از عشق بود ٬و رمز جانانم کجاست

رهنمای کن مرا جانا بسوی شهر نور

خسته ام از ظلمت شب ٬صبحگاهانم  کجاست

 

                                 دسمبر ۲۰۰۰

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   • 

غزل

این نغمه شکسته به گوش من آشناست

سازش به سوز این دل غمدیده همنواست

آواز این صدا به دلم رخنه کرده است

روح و روان این دل من سوی این نواست

بهر شکست رنگ غم از پرده دلم

یک خنده ای ز نوش لبش بهترین دوا ست

یک نیمه شب خیال رخش جلوه نمود

دل نعره ای کشید که خورشد از کجاست

با خیل غمزه قصد دل و جان نموده ای

هوشدار باش که مریم ما مرغ بینواست

 

                                        ۲۹ قوس ۱۳۷۳

نوشته شده توسط مریم زبیر عاکفى در |  لینک ثابت   •