شیوه بهار
به پیش منظر چشمم شگوفه زاری تو
صبا دماغ مرا غرق عطر گل بنما
چرا که نگهت و بوی همان دیاری تو
دلا طالع خوبت ز رشک می کشدم
که پایمال چنان سرو گل عذاری تو
فلک که شیوه او رشته ها بریدن بود
وصال دوست ز چشمش طمع داری تو
بیا که شمع دلم بیتو مرده است کنون
برای روشنی اش بهترین شرار ی تو
به گریه گفتمش ای جان مرو که تنهایم
به خنده گفت که مریم چه بیقراری تو
مریم زبیر عاکفی
الهه شعر
رنگ عوا طف و گل دیوان من تویی
ای شعر! ای الهه آواز قلب من!!!
فریاد کن که نعره وجدان من تویی
گل های دفترم همه بوی ترا دهند
باغ و بهار و سنبل وبوستان من تویی
تنها در این سکوت غم انگیز نیمه شب
فانوس راه و شمع شبستان من تویی
من بحر بیکران غمم٬ ساکت و خموش
موج و صدا و سیل خروشان من تویی
مجموع غصه های دلم در نکات تست
تصویر و نقش این دل ویران من تویی
بی جلوه شرار تو مریم شکسته است
فریاد کن که نعره وجدان من تویی
مریم زبیر عاکفی ۱۹۹۴
فراق
دو عالمی همه سوزد زداستان فراق
فراق را به فراق تو همنشین سازم
که دود درد بر آرم ز دیده گان فراق
چه جور ا که کشیدم ز هجر همنوعان
ولی به سر نرسیده کنون زمان فراق
عنان وصل تمنا دل بودست عمری
ولی بدست من افتاده است عنان فراق
چنان ز جور تو دل ناله ها کند جانا
که اشک خون بچکاند ز دیده گان فراق
به ناوک مژه و خون چشم و صفحه دل
کتاب ها بنویسم٬ ز داستان فراق
اگر فراق دمی با تو همنشین گردد
خودش ز شوق بسوزاند آشیان فراق
دیگر ز عرصه گیتی نشان غم برود
در آن زمان که نباشد دگر نشان فراق
بس است قصه هجران خموش شو مریم
که نیشتر به دلم می زند بیان فراق
مریم زبیر عاکفی ۱۹۹۴
به فصل چشمانت

آشفته اند و زیبا
لبریز از شراب بلورین اشک
گویا انتظار یک بار خفتن مژگان را دارند ٬ تا در سکوت یک مژه زدن
هر چه در جام است در ساغر مرمرین گونه هایت بریزند
و خود آرام -آرام به آغاز فصل آرامش بیاندیشند
مریم زبیر عاکفی ۲۰۰۱
غزل
چو بوی نافه خوش از تتار میاید
بیادی هم نفسی بار تن به دوش کشم
وگر نه از نفس هم ننگ و عار میاید
فرشته فلکی دوش بر دلم گفتا
به غم بساز دمی٬ غمگسار میاید
اگر نسیم خزانی چمن به یغما برد
مرنج از او که ز بعدش بهار میاید
برای دیدن یارم بدست بیگانه
عروس شام نگر٬سوگوار میاید
چگونه وصف وفاداری غمان بکنم؟!
که هر نفس به دلم صد هزار میاید
چو زنده ایم بیا و وفا و یاری کن
ز بعد مرگ٬ وصالت چکار میاید
مریم زبیر عاکفی ۱۹۹۴
تصویر از تو
به جای عشوه ز چشمت عتاب میریزد
ز شوق دیدن رویت٬دل فسردهْ من
برای هر قدمت اضطراب میریزد
ز سوز آتش چشم خمار و مدهوشت
ز پرده های دل من کباب میریزد
چی جای آنکه زبان نام تو به لب آرد
برای دیدن تو دل خطاب میریزد
تو نو بهار چو آیی به باغ پائیزی
ز سرو و برگ درختان شباب میریزد
تو که ز نسل گل و لاله نیستی٬ عجب است!؟
چرا ز قامت حسنت گلاب میریزد
به یادی لطف سخن ها و بوی انفاست
دل شکسته مریم خراب میریزد
مریم
اهدا به خدا یان زنده گی ام
به مادرم که دلش آیه های عاطفه ها ست
و قلب بهناوری چون دل جهان دارد
به مادرم که ترسیم ئست از هستی جا ویدان
به مادرم که هر بار نگا هش قوت جدیدی زنده گی منست
پدر!
قسم به دل مهربان و بیرنگ ات
چند یست در میان کتاب قا موس واژه های دلم
به دنبال واژه ای سر گردانم
تا بزرگواریت در قا لبی ترسیم کنم
اما عا جزم
خدایان زنده گیم!!!
به مقام محبت تا ن شعری دارم
بی پایان...
جنوری 2001
مریم عا کفی
مادر دریا ها
اينکه جاری است چون سيل آب چشمان من است
آنکه از دور شد نمايان سرو بو ستان من است
جمله منت های عالم يک دمی آخر شود
آنکه او را نيست بايان شام هجران من است
نسل ماهی تا ابد شکران چشمم را کنند
چونکه دريا های عالم آب چشمان من است
در صدف پنهان بود اشکم چو گوهر های ناب
ورنه آب ديده مرواريد غلتان من است
خسته گشت از مرگ تدريجی در اين وادی دلم
چون اجل آيد شود خندان که جانان من است
گفتمش .مريم. دلم را ديده ای؟ گفتا خموش
ديدمش گريان مقيم کوی جانان من است
مريم عاکفی
اکتوبر ۱۹۹۴
ترسيم هستی
رنگ شفق به دامن کوه ها شکسته است
امواج نور در دل دريا شکسته است
فصل بهار و نسترن و لاله زار ها
هر يک به دست و پنجه سرما شکسته است
آواز مرغکان و نوا های آبشار
در تنگنای ظلم در آنجا شکسته
وحشت حکم رواست.نگر اوج ظلم را
که انسان کنون بدست هيولا شکسته است
از او نه نام مانده و نه قدر و قدرتی
مظلوم و بی گناهست.سرا پا شکسته است
پای برهنه ديده ای تر کودک وطن
او هم به گونه ز ستم ها شکسته است
در جستجوی لقمه ای نان.ناله سر دهد
اشکش به روی گونه ای زيبا شکسته است
زنجير های ظلم شدست پای بوس زن
قدر و وقار و منزلت ما شکسته است
خاموش چرا نشسته ای ملت عزيز!!!
برخيز و نعره کن که دل ما شکسته است
اين ظلم های گفته شده ذره ز کوهست
آنجا هزار گونه تمنا شکسته است
ترسيم خونخواری شان کی توان نمود!؟
.مريم.قلم ز شرم در اينجا شکسته است
مريم عاکفی ۱۹۹۷
آئینه صبر
ز نگاه تو سنان بر دل دیوانه نشست
مستی چشم تو بر ساغر پیمانه نشست
اولین باده ای ناب که بدستم دادی
نشئه اش تا به ابد بر دل دیوانه نشست
همه کس در همه جا وصل ترا می طلبند
یکی در کبعه ٬ دگر بر دری بتخانه نشست
صدف از روز ازل صبر بدل می انگاشت
تا که آخر به دلش گوهر یک دانه نشست
هر کی را روز نخست جای و مکان دادند
عندلیب در چمن و جغد به ویرانه نشست
روز اول که ملک مهر تو بر جانم ریخت
زان زمان ٬مریم٬ ما از همه بیگانه نشست

