اختر گمگشته
قطره ای اشکم که از چشم بهار افتاده ام
از نگون بختی ز چشم روزگار افتاده ام
چند روزی ابر رحمت بوده ام در آسمان
از جفای روزگاران خاکسار افتاده ام
صبح روشن را ندیدم یک دم درعمرخویش
اختر گمکشته ام در شام تار افتاده ام
کلبه ای روشن نگشته از جمال بی فروغم
همچو شمع مرده ای روی مزار افتاده ام
شوق دیدار جهان کی بود در دل .مریما.
اختر گم کشته ام در شام تار افتاده ام
مریم عاکفی
خزان 1991
آهنگی چند از فرهاد دریا
سخنی با خواننده ای همدل
هر بار شاخه های اندیشه ام بارور از احساسات درونی ام میشود قلم را به خوشه چینی میفرستم و آنگاهست که در ذهنم کلماتی شکل میگیرند که با ید ناگزیر روی کاغذ ریخت. به این سیاه باره ها گاهی شعر و گاه هم غزل نام میدهم . هر چند جسته اند و گریخته.
ممنون از حضور تان در این خلوت سرا.
مریم عاکفی
فریاد زن
مادرم شعری من نوای من است
طفل من زاد ه ی صدای من است
هر شب از شاخه های اندیشه
خوشه چینم قلم گواهی من است
طمع ای بیش من ندارم جز
زن بودن یک اعدای من است
زن همان جسم خوار و زار و ضیعف
نه عزیزان نه این سزای من است
زن همان مادر زمین و زمان
زن خدا است او خدای من است
زن نه بازیچه ای هوس بازی
عفت وپاکی مدعای من است
زن سرا پرده وفای سرشت
زن لطایف زن فرشته صفت
پیکر ناز من گناه ای من است
صادقم من زمان گواهی من است لطا یف زن فرشته صفت
گر به کف زر به سر ندارم تاج
زیورم اشک بی صدای من است
گر صدایم به گوش کس نرسید
گوش دوران کر از صدای من است
تابکی بشنوم (مگو که زنی)!!!
آری من زن کجا خطای من است
آن زمان من خموش میگردم
که شعار جهان صدای من است
آند م ای که جهان فغان بکند
زن و مادر دو پیشوای من است
(مریم) آندم دیگر خموش شود
نعره ای من دیگر به جای من است
مریم عاکفی اکتوبر 2005
جزیره عشق
به استقبال غزل حضرت بید ل
دل ما و درد عشقش به کجا رسیده باشد
که فغان عاشقانه به فلک کشیده باشد
سرزلف و گیسوانم که هزار دل در آنجاست
به جناب قامت تو به زمین خمیده باشد
نگهی دوچشم مستم که غرور ناز دارد
فگند شرار آتش بد ل که دیده باشد
مروید دگر به گلشن کهمه بوی بیوفایست
مکنید یاد گل ها که وفا بعیده باشد
به پناه خلوت من که مقام درد آنجاست
دل بیکسم نشسته ز همه بریده باشد
دگرم به یاد رویت نکنم فغان و شاید
همه بوی بیوفای ز تو دل شنیده باشد
مشکن دل ضعیفم که شکست او عظیم است
که بدین جزیره عشق د لت آرمید ه باشد
گذر خیا ل رویت به دلم چنان نماید
که به ظلمت شبانگاه قدم سپیده باشد
چو شکست خاطرمن ز جفا آن ستمگر
دیگر اعتماد عشقی زدلم بریده باشد
مریم عا کفی اکتوبر 2005
آهنگ زنده گی
اندر نگاهی پر شررت جنگ زنده گی
دل را که مست جام نگا هی تو گشته است
مدهوش تنگ تست نه از بنگ زنده گی
عمری بپای عشق تو ما جان نهاده ایم
آگه نه ای هنوز ز آهنگ زنده گی
تا چلچراغ خاطر من گرم خوی تست
فارغ زمهر و ماهست زهر رنگ زنده گی
کردم رها آهوی قلبم به دشت عشق
غافل ز چشم تو ز نیرنگ زنده گی
او را کباب خاطر و اندیشه ات مکن!!!
در دام عشق تست و در بند زنده گی
هر قطره ای سرشک که در پات ریختم
افغان بر آورد ز دل سنگ زنده گی
در گیر و دار عمر که به پای تو سوختیم
خاکستر بجا ست از این رنگ زنده گی
یک رنگی در زمانه ندیدم دلم بسوخت
.مریم. چسان کنم رخ هفت رنگ زنده گی

