حلقه ی مویی
دل داده بود به دختر تنها نوبهار
پیوسته می نشست بر سر رهگذار دوست
با قلب پر ز مهر و نگاه امیدوار
پیوسته در تکاپو آن بود که نوبهار
آید به قصر خاطر او جاگزین شود
لیکن سرنوشت
ز آنسوی قلعه های بلند در نظاره بود
یعنی نمی گذاشت که تک دختر بهار
با مهر و شور و عشق و صفا همنشین شود
روز ها و هفته ز پی هم روانه بود
قلب بهار پر ز هزاران جوانه بود
گویی سرنوشت
یکدم به خواب شد
شهزاده بعد این همه تاخیر و انتظار
عزم بهار کرد
در نیم روز گرم
لبریز از طراوات خورشید کامگار
در پرتو ترانه گنگی محبتی
مدهوش هم شدند
دیدار اولین و نگاه نخست بود
برق نگاه این دو به هم همترانه شد
گویی که آسمان خدا بیکرانه شد
با هم هزار راز بگفتند به یک نگاه
گریه
محزون و نا شکیبا٬ بیدار گریه کردم
عمری گذشت جانا٬ من نا امید و تنها
پنهان ز چشم دنیا٬ خونبار گریه کردم
خفتم غمین و تنها٬ در اوج نیمه شب ها
در مهظرت به رویا٬ سرشار گریه کردم
چون اشک دیده ای ما٬ شد همچو موج دریا
من چون غریق تنها٬ خونبار گریه کردم
آمد بهار جانا٬ تنها منم چه تنها
چون لاله ای به صحرا٬ سرشار گریه کردم
جون ۱۹۹۶
اوراق زنده گی
شعله های خفته من آتش دیگر گرفت
روح من آزاده بود در کهکشان بیکران
لیک جسم خاکی یکدم مرا در بر گرفت
ما و دل در انتظار لحظه ی دیدار ها
میتپیم و یادی او این خانه را در بر گرفت
سرنوشت وهستی من دفتر فریاد هاست
ای دریغا نعره در سینه ام آخر گرفت
خنده بر لب٬داغ بر دل همچو لاله٬ در بهار
آتش تنهای اخر شعله در پیکر گرفت
زنده گی مجموعه ی اوراق گوناگون بود
ای خوشا آن کس کین اوراق را کمتر گرفت
شمع مرد و شب گذشت و راز دل نا گفته ماند
"مریم" تو عقده بردل شکوه ی دیگر گرفت
نوامبر ۱۹۹۵
سیاهپوش
سراسر تنم سوگوار شد
اکنون سیاهپوش تست چشم امیدوارم
اوکراین ۱۹۹۵
فروغ نگاه
موجی از زنده گی برق میزند
مرا نگاه کن٬ تا زنده شدن دوباره خود را
در بحر بیکران زنده گی تجربه نمایم
اوکراین ۱۹۹۵
غنچه دل
صبح امید زنده گیم آشکاره نیست
سر گشته چون حباب شدم در میان بحر
امواج غصه های دلم را کناره نیست
یغما نموده دست خزان کلبه مرا
در شاخه-شاخة دل من یک بهاره نیست
مقصود ناپدید٬ مرو بیخبر دلا
در شاهراه زنده گی٬جز سنگ خاره نیست
قلب خموش و خسته من بی فروغ تست
از بهر روشنی دلم٬ یک شراره نیست
آئینه ام غبار گرفت از جفا تو
در پرده اش مجال نگاه و نظاره نیست
آگاه ز حال غنچه بیچاره کی شود
قلب کسی که چون دل من پاره-پاره نیست
"مریم" غنوده ای تو به بالین غصه ها
بیدا شو که عمر عزیزت دوباره نیست
فبروری ۱۹۹۵
پیمان
نسیمش غصه میکارد٬ بهاران که من دارم
چو باران اشک میریزم٬بباغ قلب خود اما
بجز غم گل نمیروید٬ ز بوستان که من دارم
عروس غصه های هر دم٬ در ویرانه ام کوبد
غمان جمله دنیا است٬مهمان که من دارم
غریق بحر هجرانم٬ندانم راه ساحل را
چه پر موج است دریای خروشان که من دارم
شکست عهد قدیمش را٬ و آسان دل گرفت از من
ولی بر جا بود تا حشر ٬پیمان که من دارم
چراغان گشته قلب من٬ برای مقدمش٬ اما
نمیاید به شهر خویش٬ سلطان که من دارم
غم دوری٬ غم غربت٬ غم آن بیوفا یارم
در این دور فلک این است یاران که من دارم
روسیه فبروی ۱۹۹۵
مهر جاویدان
به اندوه ی قلب یتمان قسم
به آن ناله های عمیق و ضعیف
به آه و به اشک و به افغان قسم
به دشت شقایق٬ به گلبانگ رود
به نجوای ابر و باران قسم
به پهنای بحر همین آسمان
به کشتی هلال درخشان قسم
به دیباجه مرگ٬ به ساز رحیل
به عمر گذشته به حرمان قسم
به قهر الهی٬به این خاکیان
به ابر و تگرگ و به توفان قسم
به قدسیت شعر٬ به آواز نی
به شور و نوا ی خروشان قسم
به ماه و به خورشید٬ به دور فلک
به عقد ثریا٬ به دوران قسم
به عشاق ناکام این روزگار
به قلب شکسته٬به هجران قسم
به قدسیت عشق ی دوشیزه ی
به عشق نخستین٬ به جانان قسم
به عهد قدیمی که دادی بباد!
به پاکی اشکم٬ به وجدان قسم
که مهر تو بر دل بود جاویدان!!!
به هر چه که دانی٬ به ایمان قسم
مریم
فبروری ۱۹۹۵
رشته عشق
ز سرا پای چمن لاله و سنبل ریزد
بود آیا که عزیزی ز سفر باز آید
تا به راهش دل غمدیده من گل ریزد
عقل گفتا که بکن رشته عشق از پایت
دل بفرمود که از این رشته تسلسل ریزد
یوسفا! باز بیا کین دل کنعانی من
همه شب در غم تو٬ صبر و تحمل ریزد
نیم جان دارد"مریم" ما٬زانکه هنوز
زهر خود را غم هجران به تسلسل ریزد
۱۹۹۵
پرنده خیال
طفل عزیز صحبدم٬ چهره اش آشکاره شد
باز دل غمین من سفرة گریه باز کرد
روزن این دو چشم من٬چشمه و جویباره شد
داغ غمان دل من٬ نقش بر آسمان نمود
پرده شام را نگر٬کین همه پر ستاره شد
سیل فنا و آب بحر تاب غم مرا نداشت
دید که من کوی غمم٬ از ره من کناره شد
پرنده خیال تو٬بر دل من گذر نمود
شاخه شعر"مریمت" غرق گل و بهاره شد
جنوری ۱۹۹۵
اشک
ز شاهراه گلویم٬ سفر نما ای اشک
بیا بیرون ز دلم حال او برایم گو
مرا ز خانة قلبم٬ خبر نما ای اشک
و گر به خلوت تنها نشسته ام٬ بشتاب
به حال بی کسی ام ٬یک نظر نما ای اشک
میان سینه صد پاره ام٬ نه مامن تست
ز محبس دل تنگم٬حذر نما ای اشک
اگر که خواهی مشرف شوی به مامن او
به راه هر قدمش٬ ترک سر نما ای اشک
شفیق و مونس جان منی٬ به دادم رس
بروی"مریم" ما یک نظر نما ای اشک
جنوری ۱۹۹۵
شهاب
غبار این دل مارا به یک صفا بشکن
هزار جلوه نموده ست گل بباغ٬ کنون
صفا و رونق او را به یک ادا بشکن
به کهکشان دلم غصه ها شده بر پا
شهاب وار بیا٬ماتم و اعزا بشکن
خموش میان دل من٬ غنوده ی٬ ای شعر
بیا بیرون ز دل من٬ غم مرا بشکن
مکن طلب ز جهان٬ کام خویش را جانم
از این حقیر فرومایه٬ مدعا بشکن
جنوری ۱۹۹۵
خوابیده ایم چون گرد٬ در رهگذاری یاری
سیل سرشک چشمم٬دیدن چو اهل بینش
گفتند موج اشک است٬ یا ابر نو بهاری
نقشت دیگر نبینی٬ در پردة دل کس
آندم که تیره سازی٬آئینه از غباری
دیگر مکن ستیزه٬با این زمانه ای دل
نیکو بود که آنرا٬ یکدم فرو گذاری
چیزی نمینویسم ٬ از حال خویش زانکه
خط های دفتر ما٬ نا محرم اند باری
گفتم چکامه هایت "مریم"چه کار آید
گفتا ز بعد مرگ٬ باشد یادگاری
جنوری ۱۹۹۵
تجربه های اول
ز بحر بیخردی٬ موج منجلاب به است
اگر که شمع صفت٬ جان دهم عجب نبود
ز درد فرقت تو٬ شعله و عتاب به است
بده تو جرعه مهر٬ز ساغر وصلت
برای تشنه لبان٬ قطره های آب به است
اگر کنی نگهی٬تا به حشر سر مستم
که طرز نیم نگاهت ز صد شراب به است
رقیب بر درت آمد٬خموش شو .مریم.
زبان به کام بنه٬ راز در حجاب به است
جنوری ۱۹۹۵
مخمس بر غزل حواجه حافظ
با یادی تو غرق در جنون باد حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
گرم است دلم ز حال عشقت بر دیده من جلال عشقت
سبز است به دل نهال عشقت اندر سر ما خیال عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر گل که دراین چمن درآید هر جا گل و نسترن بر آید
در وصف تو صد سخن سرآید هرسرو که در چمن در آید
در خدمت قامتت نگون باد
قلب همه بسته ی تو باشد بر هر دل رخنه ی تو باشد
بر دیده کرشمه ی تو باشد چشمی که نه فتنه ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
شادم که به کلبه ام بیایی گیری خبری ز آشنا یی
افسوس چو گل تو بیوفایی چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذو فنون باد
در هجر دلم به ماتم تو پیوسته شده در غم تو
بر دیده ماست رقم تو هرجا که دلست در غم تو
بی صبر و قرار بی سکون باد
تاج همه سروران عالم هستی ز توان گران عالم
خاک ره تو سران عالم قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
هر دم که نه ایی٬است سالی عشق تو بدل نشسته حالی
نقش تو به دیده ام خیالی هر دل که زعشق تست خالی
از حلقه وصل تو بیرون باد
ای دلبر مهربان حافظ سرمایه بیکران حافظ
.مریم. شده نکته دان حافظ لعل تو که است جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد!
جنوری ۱۹۹۵
دل
از آن رو چشم او میگون نشسته
سرشک از دیده میریزم چو باران
به چشمانم نم جیحون نشسته
بیاد لیلی هم صحبت شعر
دل افسرده ام مجنون نشسته
میان جویباری سینه اش٬ دل
چون سنگی در رهی هامون نشسته
ز بعد مرگ روی مرقدم٬ بین
که هزاران لاله گلگون نشسته
درخت سرو با یار هم نشین شد
ار آن رو قامتش موزون نشسته
همه در حلقه وصل تو جمع اند
به جز .مریم. که او بیرون نشسته
جنوری ۱۹۹۵
خیالاتی
مرغک عشق خیالم به نوا میاید
سرخی روی مرا دید به صحرا بنشت
گویی از روی منش شرم و حیا میاید
ژاله افتاد به برگ گل و درخاطر من
شهسواریست که با اسب و قبا میاید
نگهت باد بهاری بدلم خانه نمود
زان سبب بوی گل از بام و هوا میاید
گر نوازی دل غمدیده ما را .مریم.
همچو نی از دل من صوت و صدا میاید
جنوری ۱۹۹۵
از خویش رفته
از بهر روی تو به تمنا٬ نهاده ایم
دل را برای دیدن باغ خیال تو
چندیست تا برای تماشا نهاده ایم
اکنون که پر غریو بود بحر عشق تو
ما خویش را چو موج به دریا نهاده ایم
تا بی خبر شویم ز احوال زنده گی
در کف شراب نور ٬ ز بالا نهاده ایم
خلقی برای دیدن او جان همی دهند
جان را ز بهر وصل نه تنها نهاده ایم
تا تیر عشق او بدلم رخنه گر شود
آهوی قلب خویش به صحرا نهاده ایم
گفتم: که زخم این دل من نا علاج گشت
گفتا: خموش باش٬ مداوا نهاده ایم
گفتم:برو بباغ٬ بگفتا ندیده ای
که آینه ای ز بهر تماشا نهاده ایم
گفتم:قدوم رنجه نما پیش من بیا
گفتا:که صبر کن که به فردا نهاده ایم
گفتم:لبت که است بما خنده ی کند
بگرفت جام و گفت٬ به مینا نهاده ایم
گفتم:برای کشتن من زود تر بیا
گفتا:چینن کنیم و به اجرا نهاده ایم
از بس که یادی او به دلم رخنه کرده است
نامش به لب گرفته به نجوا نهاده ایم
.مریم. وصال دوست میسر نمیشود
خوابست وصل دوست٬ به شبها نهاده ایم
جنوری ۱۹۹۵
عقده دل
چون شعله نهفته٬ نهان گریه میکنم
او رفت چون بهار ز چشمم٬ ولی هنوز
چون برگ زرد به دست خزان گریه میکنم
عمری که حصه ی تو و عشق تو بوده است
بگذشته است٬ چو آب روان گریه میکنم
از گریه نهفته من کس خبر نشد
زین پس چو موج٬نعره زنان گریه میکنم
چون وصل دوست٬ روز میسر نمیشود
دیوانه وار٬ نیمه شبان گریه میکنم
تنها نه یار خاطر ما را شکست و رفت
.مریم. ز جور پیر و جوان گریه میکنم
دسمبر ۱۹۹۴
بهانه
خیال چشم تو در من فسانه میریزد
بیا که طفل نگاهم٬ ز من ترا طلبد
برای دیدن تو٬ صد بهانه میریزد
درخت شعر درونم٬ پر از شگوفه ی عشق
بیا که در قدمت صد جوانه میریزد
دلم بیادی نگاهت٬ دلم بیادی رخت
چو شمع شعله ور اشک شبانه میریزد
بیا که بی رخ تو ٬خاطرم خزان شده است
بهار این دل من٬ عاشقانه میریزد
شگوفه های فراوان٬برای خاطر تو
ز روزن دل من٬ بر کرانه میریزد
بیا که .مریم.تو غرق در هزار خیال
سرود های خوش شاعرانه میریزد
مریم دسمبر ۱۹۹۴
صبح وصال
بروی بخت فروخفته مشتی آب زن
هزار بار رقیب بر منت جفا بنمود
دمی بمان و بر او موج اضطراب زن
دل فسرده ی ما را به لطف خود دریاب
به حکم آنکه نیکویی کن و بر آب زن
به من بگفت اگر شام تار می خواهی
بریز موی سیاه و به رخ نقاب زن
ز شوق گفتمش ای جان دمید صبح وصال؟
به خنده گفت که .مریم. خیال و خواب زن
قوس ۱۳۷۳/ ۱۹۹۴م
شب سوگوار
شکست نور شب انتظار را ماند
فضا شهر شب ی سوگوار را ماند
صدای بال کبوتر ز اوج وحشت و بیم
پیام مرگ در این رهگذار را ماند
ستارگان همه در جستجوی ذرة نور
نگاه شان دل امیدوار را ماند
سپیده بی رمق است٬ گرچه در تکاپو است
تلاش او شهی بی اقتدار را ماند
حکمرواست در این شهر دژخیم ایام
خموشی همه گان اضطرار را ماند
برای چیره شدن بر شب سیاه ٬بینم
سپیده را که به ره٬ شهسوار را ماند
مریم فبروری ۲۰۰۰
محبوس
لیک خوابم به چشم در نیاید
اشک خندد بمن که دیوانه
بهر کی گشته ای تو افسانه
رفت بهارت کنون خزان شده ای
زار و بیمار و ناتوان شده ای
قامتت چون درخت زرد خزان
روح تو مرغک ایست سرگردان
قلب محبوس هم به سینه ی سرد
پنجه بر میکشد به عزم نبرد
گویدم ماهی ام ٬ لیک اسیر
پای بندم به کنج خشک کویر
سینه ی تو کویر سوزان است
آب نادیده است و ویران است
یاد داری بما چها کردی!؟
درد و رنج و غم و جفا کردی
خواندی در گوش من ترانه ی عشق
نغمه نغز و شادمانه ی عشق
گفتی عشق است معنی هستی
چون شدی آشنا زغم رستی
آنقدر عشق خواندی در گوشم
که هنوزم غریق و مدهوشم
کردی عاشق مرا به روی کسی
غرق در عشق و هم به خوی کسی
چشمش آتش فگنده جان مرا
سوخت تا مغز استخوان مرا
غزل چشم او پر ازشکر است
مبداء و مقطع اش پر از هنر است
مصرع اش گرمی از شرر دارد
مقطع اش معنی دیگر دارد
چو فتادم به دام آن صیاد
گشتم از بند زنده گی آزاد
آشنای وصال او گشتم
محو حسن و جمال او گشتم
فارغ از خویش٬ غرق چشمانش
بیخبر از فریب مژگان اش
اگوست ۱۹۹۷
سوگند
چه حکایت چه قصه ها دارم
من بتو ای که جان جان منی
تا به مرز خدا وفا دارم!!!
مریم
فبروری ۲۰۰۰
گم کرده راه
فصل سرما مرده است٬ اما بهارانم کجاست
موقع بشگفتن است٬ باد نیایش گر چه شد؟
از برای غنچه کردن٬ آب بارانم کجاست
رونق خورشید تا کی خفته زیر ابر ها ؟!
نور زیبای طلوع صبح گاهانم کجاست
میتپپم عمریست سرگردان به دنبال هنر
طبع سرشار از غزل های فراوانم کجاست
شعر اوقیانوس مواج ایست با صد ها خروش
غرق امواجش شدم٬ تا بحر آرامم کجاست
در سکوت یک نگاهش٬ صد معما گفت به من
یک سخن از عشق بود ٬و رمز جانانم کجاست
رهنمای کن مرا جانا بسوی شهر نور
خسته ام از ظلمت شب ٬صبحگاهانم کجاست
دسمبر ۲۰۰۰
غزل
سازش به سوز این دل غمدیده همنواست
آواز این صدا به دلم رخنه کرده است
روح و روان این دل من سوی این نواست
بهر شکست رنگ غم از پرده دلم
یک خنده ای ز نوش لبش بهترین دوا ست
یک نیمه شب خیال رخش جلوه نمود
دل نعره ای کشید که خورشد از کجاست
با خیل غمزه قصد دل و جان نموده ای
هوشدار باش که مریم ما مرغ بینواست
۲۹ قوس ۱۳۷۳
وطن
ای وطن ای گلشن زیبای من
در نهادت راد مردان خفته اند
جهل را با علم و دانش شسته اند
مدفن شهنشه والاست بلخ
زادگاه بو علی سیناست بلخ
رابعه با شعر زییایش نگر
سده چهار را نموده پر گهر
مولوی صوفی با فضل و هنر
مثنویش شد به عالم مشتهر
عالم علم طب و هم فلسفه
است بیرونی سر آمد بر همه
سید جمال الدین افغانش نگر
فیلسوف و مرد عرفانش نگر
شد هریوا تاج علم و معرفت
گشت عیان بر خلق عالم این صفت
است انصاری علی شیرش بنام
کاشیفی ملا حسین خوش کلام
عالمی را پر نمود از نام خویش
از وجود جامی خوش نام خویش
غزنه را بنگر پر فیض و هنر
با سنایی خوش کلام نامور
در بدخشان لعل و در است بیشمار
مانده از مخفی به گیتی یاد گار
مخمس بر غزل رسای جناب داکتر اسد الئه حبیب تحت عنوان (یسنای دیگری)
در شعر چیره دستی و در نظم خوش کلام ای قامتت قصیده زیبا دیگری
هر واژه تو ساغر و صهبای دیگری
یک آسمان ستاره نهم من در آن مقام او را که حرف عشق بود ورد صبح وشام
خوشتر ز عشق واژه دیگر نیافتم بی اختیار سوی تو ره می کشم مدام
در آتشم جدا ز تو هر جای دیگری
در جستجوی او همه حرف وفا زنند گه سوی کعبه گاه به کلیسا صدا زنند
غافل از آن که خانه دل جای عشق اوست بگذار دیگران همه لاف وفا زنند
ماراست در میانه سخن های دیگری
ذهنم به یادی تو نگاهم به سیر تست عشاق وافر اند ولی جمله غیر تست
کردم به خون دل وضو و بهر طاعت ات زردشت وار زمزمه ام ذکر خیر تست
در خاطرم چو تابش یسنای دیگری
دعوی عاشقان ز برای بهشت نیست تفریق عاشقی بر رخ خوب و زشت نیست
بار غم دل هر چه گرانی کند مرا سهل آنچنان شکستنم ای سرنوشت نیست
نی دارم از تو ترس و نه پروای دیگری
معلوم من نگشت بد و نیک ٬ زنده گی گاه دوری از من و گهی نزدیک زنده گی
با هر رخ نظارة دیگر به پا کنی صبر مسیح نیست مرا لیک زنده گی
بر دوش من نهاده چلیپای دیگری
گر باغبان گلی چو تو دیگر بپرورد همچو قدتت درخت صنوبر بپرورد
با توبرابری نکند جان من بدان گر دیگری خیال تو در سر بپرورد
ای وای بر دل من و ای وای دیگری
مریم عاکفی
۲۱ اپریل ۲۰۰۷
ترانه بهار
روشن نما دلم ٬تو به انوار نوبهار
با یک شهاب روشن دربار نوبهار
گویی عروس عشق به طنازی تمام
دامن کشان نشسته به دیوار نوبهار
با یک سبد ستاره و با آسمان گل
بر من بده تو مژده دیدار نوبهار
از کوچ برف و سردی یخ داستان مگو
از او بگو که است طلب گار نوبهار
با آب و آبشار و به دریا چه ها و رود
گو.یم حدیث گرم ز دیدار نوبهار
بر موی دختر غزل شعر های خویش
تاج نهم ز گنج سزاوار نوبهار
از آسمان ستاره بچینم ٬ ز ماه نور
آویزمش به شاخ پر از بار نوبهار
شب را همه که بوی گل یاس می دهد
مهمان کنم به روز شرر بار نوبهار
در سر هوا عشق و به دل آرزو گل
لبریز صد ترانه و سر شار نوبهار
آیم بباغ خاطر تو غرق صد هوس
با یک چمن ز سنبل بیمار نوبهار
دست ترا که ساقه عشق و محبت است
گیرم روم به دیدن دلدار نوبهار
ما عاشقیم و گرم تماشا عاشقان
محو گل و گلاب و گلعذار نوبهار
با هر قدم که با تو نهم سوی شهر نور
آید به گوش قصه دیدار نوبهار
هر گل ترنمی به لب و با اشاره ای
توضیح کند حکایت گل زار نوبهار
گوش من و تو غرق نوازش ز قصه ها
چشمان ما غریق به انوار نوبهار
بر لب غزل٬ بدست شراب و به دیده مهر
نجوا کنیم ترانه دلدار نوبهار
مریم
بهار ۲۰۰۷
شیوه بهار
به پیش منظر چشمم شگوفه زاری تو
صبا دماغ مرا غرق عطر گل بنما
چرا که نگهت و بوی همان دیاری تو
دلا طالع خوبت ز رشک می کشدم
که پایمال چنان سرو گل عذاری تو
فلک که شیوه او رشته ها بریدن بود
وصال دوست ز چشمش طمع داری تو
بیا که شمع دلم بیتو مرده است کنون
برای روشنی اش بهترین شرار ی تو
به گریه گفتمش ای جان مرو که تنهایم
به خنده گفت که مریم چه بیقراری تو
مریم زبیر عاکفی

